تربیت دیمی

•February 8, 2009 • Leave a Comment

بیابانحرف اول:

یک روش از زراعت، زراعت “دیم” است. جائی که آب وجود ندارد کشاورزان بذر و دانه ها را می کارند به امید اینکه بارندگی خوب باشد و آسمان با ابرهایش وظیفه آبیاری دانه ها را برعهده بگیرند. دیگه کشاورز چشم امیدش بسته به آسمان است. باران ببارد یا نبارد کشاورز هیچ نقشی در تامین آب دانه کاشته شده ندارد.

حرف دوم:

 خیلی از کودکان و نوجوانان این دوره زمونه رو که نگاه کنی به وضوح می بینی که با اینکه پدر و مادر داشتند و دارند ولی این دو نفر تنها نقشی که در رشد فرزندشان بدوش کشیده اند سیر کردن شکم اونها بوده.

زن و شوهر تصمیم می گیرند بچه دار شوند ولی هیچ درباره نحوه تربیت این کودک فکر نکرده اند. “مگه ما چطور بزرگ شدیم؟” تربیت کودکشون رو به جامعه میسپارند. مهد کودک، مدرسه، دانشگاه، کوچه و خیابون میشن متولی تربیت یک کودک، یک نسل. مدرسه و دانشگاه و خیابونی که خود ما اینقدر اون رو از عفونت و چرک و فحش و دزدی و بی فرهنگی پر کرده ایم که ….

حالا اینها میشن مربی نسل بعد. واقعاً جامعه ما سالمه که پدر و مادرهای امروزی کودکشون رو رها میکنن توی اون بزرگ بشن. باز اون کشاورز بذرش رو به طبیعت پاک امانت میده و پس میگیره. ولی آیا دنیائی که ما برای خودمون و نسل بعدمون ساختیم پاکه؟

درباره این زشتیهای فرهنگی باید با هم حرف بزنیم. تا بعد.

کجائی بود این زن !؟

•January 30, 2009 • 1 Comment

zeynab

و در این میانه(عاشورا)، زینب حکایتی دیگر بود. در آن بیابانی که قدم از قدم نمی شد برداشت، در آن کربلای آتشناک، زینب به اندازه تمام عمرش پیاده راه رفت و حرفی از عطش نزد، کلامی از تشنگی نگفت.

غریب بود این زن! اگر زنی می خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرمای مضاعف را دامن می زد، در زیر آن آفتاب نیزه وار، دمی بنشیند، دوام نمی آورد.

این زن چقدر راه رفت، چقدر دوید، چقدر هروله کرد، چقدر گریست، چقدر فریاد زد، چقدر جنازه بر دوش کشید، چقدر بچه در آغوش گرفت. چقدر زمین خورد، چقدر فرا رفت و چقدر فرود آمد … اما … اما … خم به ابرو نیاورد.

کجائی بود این زن؟ چه صولتی! چه جبروتی! چه فخری! چه فخامتی! چه شکوهی! چه عظمتی!

هر وقت به یاد این زن می افتم با تمام وجود احساس کوچکی می کنم و به خود می گویم خوشا به حال آن خاک که گامهای این زن را بر دوش می کشد. خاک گامهای او را به چشم باید کشید.


(گزیده ای از کتاب پدر، عشق و پسر نوشته سید مهدی شجاعی)

تلنگر

•January 24, 2009 • 1 Comment

sportامروز قهرمان اسکی جهان هنگام پرش دچار سانحه شد و به حالت کما رفت.

قهرمان جهان! کسی که بهتر از اون تو دنیا کسی نمیتونه اسکی کنه ، موقع اسکی صدمه شدید دیده. شاید بشه گفت، خب اتفاقه دیگه، هرکسی بدشانسی میاره. ولی من میگم کلمه شانس رو ما آدمهای فراموشکار ساختیم تا تلخی خلا یاد خدا رو کمتر احساس کنیم.

یادم هست که عزیزی می گفت به خاطر بلاهای کوچیکی که سرتون میاد خدا رو شکر کنید. لباستون به در گیر می کنه، مژه میره تو چشمتون و … و ….

با همه هزار هزار توجیه عقلانی که میشه گفت این چیزها تو زندگی طبیعی اند، اگه این بلاها رو از ناحیه خدا ببینیم چقدر زندگیمون قشنگتر میشه! انگاری خدا داره گوشمون رو آروم فشار میده تا یادمون بمونه هنوز تو دستاشیم. مثل پدری که از روی عشق و محبتش بچه شو نیشگون میگیره.

خدا گوشمالی میده تا یادمون نره که اون به یادمون هست. وای از اون روزی که بخواد تلافی کنه و اون هم ما رو فراموش کنه. که یه دفعه قهرمان جهان هم باشیم کله پا میشیم!!!

شاید خدا میخواد با این بلاهای کوچیک به ما بفهونه که هنوز تو دستاشیم و هوامون رو داره. که اگه رهامون کنه، اگه بند دست و پامون رو وا کنه و دیگه بنده اش نباشیم توی بدیهی ترین کارهامون هم که توش بهترینیم یه دفعه هیچیم ….

یک شاخه گل

•January 20, 2009 • Leave a Comment

sunset

توی دوران خدمت سربازی یک دوستی داشتم به نام مجید ناصری که بچه یکی از شهرستانهای خراسان، فکر کنم برداسکن بود با یک لهجه خیلی خیلی شیرین. ادبیات فرانسه خونده بود و نسبت به اشعار شاملو یک متعصب واقعی بود.

مجید یک شعری رو از یکی هم دانشگاهی هاش برامون یه بار خوند و من از همون 3 سال پیش حفظ کردم. ارتباط من و مجید مختص همون چند روز خدمت بود و این شعر یادگاری از اون یا بهتر بگم یادگاری از دوست اون پیش من موند. شاید کسی پیدا شد و اسم شاعرش رو بلد بود.

به حال و هواهای جمعه بعد از ظهر میخوره. انگار اون ساعتها گفته شده. خودتون بخونید ببینید چقدر لطیف و ساده است:

یک شاخه گل، یک شعر، یک لیوان چائی

آنقدر   اینجا   می نشینم   تا   بیائی

از  بس  که  بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا   شدم  یک  مرد   مالیخولیائی

یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا  پر  است  از  این  رمانهای جنائی

بعد از تو دیگر لحظه ها خاکستری شد

مثل      روپوش    کودکان      ابتدائی

عاشورا سانسور نشدنی است

•January 9, 2009 • Leave a Comment

مرم

توی این چند سال اخیر تا ایام محرم فرا میرسه، مردم منتظرند ببینند که امسال تلویزیون چه جور دستور العملی رو برای عزاداری تجویز میکنه. فرمانده های انتظامی چه مباح و مستحب و حرامهائی رو فتوا میکنند …

یه سال چلچراغ و علم کشی، یه سال کتل دسته های عزاداری، یه سال صورت مداحهای معروف و حتی هم مسلک خودشون رو تو تلویزیون شطرنجی میکنن. یه سال برای چایخانه تکیه ها دستورالعمل میدن و کارت بهداشت صادر میکنن. دعا کردن برای فلان کس در هیات ها واجب میشه که اگر این کار رو نکردند اجازه دارند به مراسم اونها گیر بدهند و به متولیان هیات فحش ناموسی داد….

عاشورا جز فرهنگ ماست. نمیشه اون رو بر اساس امیال و منافع خود سانسور (شما بخونید اصلاح) کرد.

هیچکس منکر این نیست که برخی خرافات و بدعتها وارد عزای عاشورائی شده. ولی چه کسی باید اینها رو پیرایش کند؟ چه کسی جز خود مردم؟ قبول داریم که وجوهی از این حرکت فرهنگ ساز در عصر حاضر دستاویز دشمنان این جریان مقدس قرار گرفته است، مثل قمه زنی. که باید در شرایط فعلی خود عزاداران در برگزاری این مراسم راه صواب را نگه دارند.

سوالم از طرح این مطلب اینه که چه کسی صلاحیت تلویزیون و نیروی انتظامی رو تائید کرده که اینها بتونند بوسیله قدرت حکومتی خودشون بر سیاهی پرچم سید الشهدا بزرگی کنند؟؟؟

بقول حافظ: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانکه توست

عنقای قاف

•January 8, 2009 • Leave a Comment

hosein

عنقای  قاف  را هوس  آشیانه  بود

غوغای کربلا همه در ره بهانه بود

جائی که خورده بود می ، نهاد  سر

دُردی کشی که مست شراب شبانه بود

یکباره سوخت زآتش حسرت هوای عشق

موهوم  پرده ­ای  اگر  اندر  میانه  بود

در  یک طبق به جلوه  جانان  نثار کرد

هر  دُر  شاهوار  کش  اندر  خزانه بود

نامد  بجز  نوای حسینی به پرده راست

روزیکه  در حریم الست  این ترانه بود

بالله که جا نداشت بجز نی نشان در او

آن  سینه ­ای  که  تیر بلا را نشانه  بود

کوری نظاره  کن  که  شکستند کوفیان

آئینه ­ای  که  مظهر  حسن  یگانه  بود

ما مسلمونیم!!

•January 1, 2009 • 2 Comments

یه خاطره:

شنبه اول دیماه از طرف محل کارمون رفتیم سیما فیلم برای ضبط مسابقه 101 شبکه سوم تلویزیون.

قبل از ضبط مسابقه یکی از عوامل برنامه اومد و برای اینکه سطح مسابقه بالاتر بره و برنامه جذابتر و طولانیتر بشه ، طبق روند معمول همیشگی کارشون 3 تا از سوالهای مسابقه رو با جواب بهمون گفت. 3 تا سوال مذهبی که قرار بود توی برنامه ازمون پرسیده بشه.

همون جا برام سوال شد که حالا چرا سوال مذهبی رو لو میدن ، نه سوالهای علمی یا فرهنگی و یا ….

اولین دلیلی که به ذهنمون رسید آخرین دلیل منطقی مسئله هم بود.

پیش خودم گفتم که صدا و سیما میخواد نشون بده که اکثریت غالب شرکت کننده ها (100%) از معلومات دینی خوب یا حتی عالی­ای برخوردارند. یعنی یه جورائی ببیننده باور کنه که ماها مسلمونیم. اون هم نه مسلمون شناسنامه­ای که مسلمون عامل و آگاه به تعالیم دین.

اگه مردم و حکام خوش باور جامعه ببینند که ” ای وای مردم حتی نمی دونن قرآن چند تا سوره داره ! “، اولین نهادی که باید کلی خجالت بکشه !!! همین تلویزیونه که به عنوان دانشگاه ملی شناخته میشه و مسئول آموزش، ترویج و اشاعه فرهنگ مذهبی در کل کشوره.

خوب بنده­های خدا چرا اذیت بشند تا بعد از سالها فعالیت در نشر فرهنگ دینی ، ای ! شاید چند نفر بیشتر تعداد سوره­های قرآن رو یاد بگیرن. خوب راه سریعتر و ارزانتری هم وجود داره که دارن ازش استفاده می کنن.

حسرت آوارگی

•December 29, 2008 • 1 Comment

آدمها توی زندگیشون بدنبال یه جور ثبات و آرامش هستند. اینکه ماها تمام تلاشمون رو میکنیم تا یه خونه شخصی برای خودمون داشته باشیم تا راحتی و آرامش روانیمون تامین بشه از همین نوعه.

آدم استرس زده این دوره زمونه ،فقیر ساعتهای خلوت و آرامشه. جاذبه زندگی برنامه ریزی شده و منظم چیزی کوچکی نیست تا بشه از اون به این راحتی گذشت مگر برای کسب آرامشی بالاتر….

توی زندگی من و شاید خیلی های دیگه یه روزهائی بوده و یا هست که آدم دوست داره آواره زندگی کنه. جائی که آرامش ظاهری روزانه اش تقریباً دیده نمیشه. یه جائی که نه خوابت، نه خوراکت، نه استراحت و بستر گرم و نه برنامه های بایدی روزانه ات قراره بهم بخوره.

سکوت و خلوت و لباس راحت و خیلی چیزهای دیگه اونجا مسخره است.

آره اونجا یه چیزی داره که میشه اسمش گذاشت لذت آوارگی. بیتوته کردن توی فضائی که هزار هزار بار از رفاه مسخره زندگی خصوصی شیرین تره.

شبهای بیتوته یادش بخیر ….

خورشید بر نیزه

•December 26, 2008 • 2 Comments

امیری �سین

نازم به خورشیدی که در شام غریبان ……قرآن به لب بر روی نی با ماه میرفت

چهارده قرن از او گذشته، چهارده قرن از تولد او، از حیات او و مرگ او.

اما داغ او هنوز تازه است.

سالیان دراز از روز سرخ او گذشته. روزی که اضلاع زیبائی خدا ترسیم شد. روزی که قطره قطره های جام درد سرکشیده شد.

روز بر نی رفتن، روز به دهان ماهی افتادن، روز میان درخت به دو نیم شدن، روز پیوند امینان عرش و عزیزان فرش.

سالیان دور میگذرد ولی هنوز بوی خیمه سوخته های آن روز مشام دل را آزار میدهد ، سالها از ریخته شدن خون او میگذرد ولی… هنوز خون او گرم است و می جوشد.

هنوز چشمان ما در آسمان عشق ، خورشید نیزه سوار او را می بیند. خورشیدی که سخن میگوید نه مانند من و ما: مانند خدا.

هنوزدل اسیر ادب و تشنه کامی علمدار اوست. آنگاه که بی دست ز خون خود وضو ساخت. هنوز لب شرمسار است از اینکه سیراب است و خیل پروازیان تشنه.

که ما سیرابیم از ماندن و او از رفتن.

هنوز دل آشفته اوست و دیده گریان او . و این رسم و آیین ماست . نام او آبشخور جانهاست آن زمان که سینه از هندسه یکسان و تکراری نفسها خسته میشود و جان از جبر جرار جدائی به ملال میرسد و جسم از رفتن و گذشتن از فاصله میان خود و او وامی ماند

آنگاه او هست که رهائی می بخشد از این تابوت دو پا.

سوره تماشا

•December 8, 2008 • 1 Comment

پرواز

به تماشا سوگند و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن، واژه اي در قفس است .

حرفهايم , مثل يك تكه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :   آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد .

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچنان كه فلز , زيوري نيست به اندام كلنگ .

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند .

پي گوهر باشيد .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد .

ومن آنان را , به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز , و به افزايش رنگ .

به طنين گل سرخ , پشت پرچين سخن هاي درشت .

و به آنان گفتم :

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند .

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود .

آنكه نور از سرانگشت زمان برچيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه .

زير بيدي بوديم .

برگي از شاخه بالا ي سرم چيدم , گفتم :

چشم باز كنيد , آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟

مي شنيدم كه بهم مي گفتند :

سحر مي داند , سحر !

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند .

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودي بود ,

چشمشان را بستيم .

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم .

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

سهراب سپهري