یک شاخه گل

توی دوران خدمت سربازی یک دوستی داشتم به نام مجید ناصری که بچه یکی از شهرستانهای خراسان، فکر کنم برداسکن بود با یک لهجه خیلی خیلی شیرین. ادبیات فرانسه خونده بود و نسبت به اشعار شاملو یک متعصب واقعی بود.
مجید یک شعری رو از یکی هم دانشگاهی هاش برامون یه بار خوند و من از همون 3 سال پیش حفظ کردم. ارتباط من و مجید مختص همون چند روز خدمت بود و این شعر یادگاری از اون یا بهتر بگم یادگاری از دوست اون پیش من موند. شاید کسی پیدا شد و اسم شاعرش رو بلد بود.
به حال و هواهای جمعه بعد از ظهر میخوره. انگار اون ساعتها گفته شده. خودتون بخونید ببینید چقدر لطیف و ساده است:
یک شاخه گل، یک شعر، یک لیوان چائی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیائی
از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیائی
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمانهای جنائی
بعد از تو دیگر لحظه ها خاکستری شد
مثل روپوش کودکان ابتدائی
